هوشنگ ابتهاج(سایه)
بگذار تا از این شب دشوار بگذریم/آنگه چه مژده ها که به بام سحر بریم
رور رونده سینه و سر می زند به سنگ/یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم
ای روشن از جمال تو آیینه ی خیال/بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم
هوشنگ ابتهاج(سایه)
بگذار تا از این شب دشوار بگذریم/آنگه چه مژده ها که به بام سحر بریم
رور رونده سینه و سر می زند به سنگ/یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم
ای روشن از جمال تو آیینه ی خیال/بنمای رخ که در نظرت نیز بنگریم

کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
شهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

ز هجر وصل تو در حیرتم چه چاره کنم
نه در برابر چشمی نه غایب از نظری
به بوی زلف و رخت می روند و می آیند
صبا به غالیه بویی و گل به جلوه گری

مولانا جلال الدین بلخی می فرماید:
دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بر بستم
توئی قبله همه عالم ز قبله رو نگردانم
بدین فبله نماز آرم به هر وادی که من هستم

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
“سعدی”

بتا هلاک شود دوست در محبت دوست
که زندگانی او در هلاک بودن اوست